-من از خدا خواستم به من توان و نیرو دهد
و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرو مند شوم .
-من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد
و او پیش پایم مسایلی گذاشت تا آن را حل کنم.
-من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند
و او به من فکر داد تا برای رفاهم بیشتر تلاش کنم.
-من از خدا خواستم به من شهامت دهد
و او خطراتی در زندگیم پدید آورد تا بر آنها غلبه کنم.
-من از خدا خواستم به من عشق دهد
و او افراد زجر کشیده ای را نشانم داد تا بر آنها محبت کنم.
-من از خدا خواستم به من برکت دهد
و خدا به من فرصت هایی داد تا از آنها بهره ببرم.
-من هیچ کدام از چیز هایی را که خدا خواستم در یافت نکردم
ولی به همه چیز هایی که نیاز داشتم رسیدم.
شاید آنان برای بخشیدن چیزی جز مار ندارند.
پس بخشش آنان را جوانمردی و سخاوت بپندار.
آنکه کارش فریبکاری است،گاهی به هدفش می رسد؛اما نهایت او کشتن ذات انسانی خود است.
آنکس که می تواند انگشت خود را بر مرز بازیک میان خیر و شر بگذارد ، براستی به سر انگشت حقیقت،
حریر لطیف لباس خدا را لمس خواهد کرد.
تنهایی،تندبادی بی گوش و چشم است؛همه ی برگهای خشکیده ی درخت زندگی را می برد اما
ریشه های ما را در دل زمینی که ماوای زندگی است، جاودانگی می بخشد.
اگر هنگام بخشش ترحم وجودت را لبریز کرد،روی خود را از آنکه به او می بخشی برگردان.مبادا که
شرم در چهره او و پیش نگاه تو فاش باشد.
اگر کسی در حق تو بدی روا داشت،می توانی بدکاری او را فراموش کنی ؛ اما اگر تو در حق او زشتی
کردی ، همواره بدکاری خود را به یاد خواهی داشت.
پس بدان که آن دیگری ، روح پر احساس تو است که در جسدی غیر از تو ماوا گرفته.
کسی چه میداند ؟ شایدآن جنازه که بر دستها می رود عروسی باشد در میان فرشتگان.
اندیشه ی انسان در برابر قوانین بشری سر فرود می آورد،اما روحش نه .
کینه جنازه ایست بی جان،کدام یک می خواهد تا قبر او باشد ؟
اگر به عمق هستی برسی زیبایی را در همه چیز خواهی یافت ، حتی در چشم هایی که از دیدن
زیبایی محرومند.
جبران خلیل جبران
بيا زندگي را زيارت كنيم صميمانه دل را عبادت كنيم
بيا گل بكاريم در باغ دل و هر روزآن را عبادت كنيم
بيا قطره گرديم و باران شويم بيا عزم حس شهادت كنيم
بيا عشق ورزيم و عاشق شويم و از اين عشق حس سعادت كنيم
وقتي تو رفتي دلم گرفت آخر با تو عاشق بودم
با تو مي شد تا پيشواز صنوبرها رفت و پرستوها را تا دياري دور بدرقه كرد
وقتي رفتي دلم شكست
اخر با تو مي شد تا آن سوي پرچين دل ها كوچييد و عشق را زيبا تر ديد
وقتي كه رفتي دلم گرفت
اخر با تو مي توانستم دلتنگي هايم را به ضريح چشمانت بسپارم
و تبسم ستاره ها را در برق نگاهت ببينم
وقتي بوري دلم چه آرامش غريبي داشت
اينك بي تو دلم در جستجوي كوچه است كه به باغ مي پيوندد
و بگو اي مسافر من براي ديدنت از كدامين كوچه بيايم ؟!


اون بالش جمله بساز می گه رفتم شکار یه پرنده دیدم یه تیر زدم تو اون بالش می گن نه اصلا با توشک
جمله بساز می گه تو شک بودم این بالش رو بزنم یا اون بالش![]()
اختیار داد می زنم کهنه فروش قلب شکسته می خری
انداخته بالا!
فهمیدم zoro
ترکه در مغازه رو باز می کنه می گه بسم الله الرحمن الرحیم می بینه همه چیزش رو دزد برده می گه صدق اله علی العظیم
یه هواپیما با ۷۰ سر نشین در قبرستانی در تبریز سقوط می کنه. امدادگران ترک تاکنون ۱۵۰۰ جسد بیرون آوردند و جست و جو همچنان ادامه دارد...
میدویده یک نفر ازش سوال می کنه تو چرا پشت سرشون میدوی می گه ! تا دنیا به دنیا بوده خر بودیم
حالا آدم شدیم ؟
...........................................................................................................................................
.....................................................................................................................................پام
يك مرد ترك خلبان بوده و اسمش محمد قنبر زاده بوده بعد سوار هواپيما ميشوند بعد از ده دقيقه بلند گو هواپيما را بر مي داره و ميگه اينجانب گلام رضا گنبر زاده
ميكنه لطفا مسافرين محترم speak
فرمايند موتور سمت راست هواپيما از كار افتاده ولي مشكلي پيش نمي ياد بعد از ده دقيقه دوباره بلند گو listen
را بر مي داره ومي گه اينجانب گلام رضا گنبر زاده
ميكنه لطفا مسافرين محترم speak
listen
فرمايند موتور سمت چپ هواپيما هم از كار افتاده ولي مشكلي پيش نمي ياد بعد از ده دقيقه دوباره بلند گو
را بر مي داره ومي گه اينجانب گلام رضا گنبر زاده
مي كنه لطفا همه Speak
فرمايند اشهد ان لا اله اللهrepeat
من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم
یک بهانه پوچ عاشقانه میخواهم
از غمی که میدانی
با تو بودنم سخت است
بی تو بودنم هرگز
گر بهانه این باشد
من بهانه میگیرم
عاشقانه می میرم
به نظر شما اینها دارند چی کار میکنند ؟

خیلی چاکریم
ما وارد شدیم به جمع وبلاگ نویسان
حالشو ببرین